رضا قلى خان ( هدايت )

7

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و جوسق بمعنى كوشك معرّب است و اصل كوشك بوده يعنى قصر و خانه و جلق موضعى بوده در شام و جوالق معرّب جوال است و جلاهق كلوله و منجنيق كه بدان سنك مىاندازند و معناها ما اجودنى يعنى من چه خوبم و جلنبق كه صداى در بزرك است هنكام كشادن و بستن جلن علىحده و بق علىحده و كفته است از هرى در تهذيب كه جيم و صاد جمع مىشوند در كلمهء از كلمات عرب و استعمال كرده‌اند و از آن جمله است جصص الجرد اذا فتح عينه و جصص فلان انائه اذا ملأه و الصيح ضرب من الحديد و كفته است بطليوسى در شرح الفصيح كه پيدا نكردم در كلام عرب دال كه بعد از آن ذال بوده باشد مكر اندكى و بصريّون مىكويند بغداد دال اوّل مهمله و آخر معجمه و ابن وريد در جمهره كفته كه عرب جمع نكرده‌اند جيم و قاف را در كلمه الّا در پنج يا شش از كلمات و كفته است ابن فارس در فقه اللّغة كه مرا كفت على بن احمد صناجى كه شنيدم از ابن دريد كه كفت بعضى حروفست كه بدان متكلم نمىشود عرب الا بالضّروره و چون ناچار شود برميكرداند آن را بحرفى كه به مخرج قريب‌تر باشد از ديكر حروف مثل بور كه آن را فور مىكويد و ابن فارس كفته اين صحيح است چرا كه بور در كلام عرب نيست و ابن دريد كفته كه ابو حاتم از قول اصمعى كفته كه عرب طا را ظا مىكويد چنان كه ناظر را ناطور يعنى حافظ و نكاهدارنده زراعت و اين عربى نيست اما در شرح قاموس ناظور و ناظر و ناطور هر دو به نظر فقير مؤلف رسيده و سيبويه كفته كه در اسماعيل تبديل عين و همزه شده و اصل به فارسى اشمائيل بوده و نيست به عربى و در شرح ادب الكاتب آمده كه توث و توذ معرّب توت است كه با ذال نيز درست است و عرب آن را معرّب كرده توث بثاء مثلّثه استعمال نموده و در عربى فرصاد نام دارد و شعراى عرب كفته‌اند شعر لروضة من رياض الحزن او طرف * من القريّة حزن غير محروث احلى و اشهى لعينى ان مررت به * من كرخ بغداد ذى الرّمان و التّوث كفته است ابن درستويه در شرح الفصيح كه جصّ فارسى است و معرّب شده جيم را بدل بكاف پارسى كرده‌اند و صاد را بدل بجيم عجمى نموده‌اند و در اصل پارسى بمعنى كج است و بعضى از اعراب قص بالفتح كويند و آن افصح است از جص و لغت حجازيان است و كفته است جواليقى در معرب كه عرب بسيارى از لغات عجم را تبديل كرده‌اند چنان كه اشمائيل را كه پارسى است اسماعيل نموده‌اند و همزه را به عين مبدل كرده‌اند و كفته‌اند كروهى از علما كه حروفى كه آن را بدل كرده معرّب داشته‌اند ده حرف است و برميكردند پنج از آن حروف دوكانه و آن كاف و جيم و قاف و يا و فاء است و پنج ديكر برنميكردد ابدا و آن سين و شين و عين و لام و زاست پس مبدّل مطّرد در كلّ حرف از حروف ايشان نيست چنان كه كفته‌اند كربج كه مبدل كليه است و كاف در آن بدل است از حرف ميانه كاف و جيم بدل كرده‌اند در آن كاف را بقاف مثل قربق و جيم مثل جورب در معرب كورب و همچنين است فرند در ميان با و فا و يك بار مبدّل مىنمايند از آن ببا و يك بار مىكنند بفا امّا آنكه برنميكردد در آن ابدال و كل حرف موافق است با حروف عربيّه مثل اسمعيل كه بدل كرده‌اند شين آن را بسين و همزه آن را به عين و اصل آن اشمائيل بوده و مثل قفشليل كه بدل شده شين در ميانه جيم و لام از زا و اصل آن قفچليز بود يعنى كفكير پرسوراخ كه كف حلوا يا چيز ديكر را بدان كيرند و قاف در اوّل آن متبدّل شده از حرفى كه ميان كاف و جيم بوده است و كفته است ابو عبيده در غريب المتصف كه عرب معرّب مىكنند سين را بشين چنان كه نيشابور را نيسابور و دشت را دست مىكويند و بدل مىنمايند بيكديكر و در تذكره شيخ تاج الدّين ابن مكتوم بخطّ او ديده شده كه كفته نصر بن محمّد بن ابو الفنون النّحوى در كتاب اوزان الثلاثى كه سين عرب شين است در عبريه چنان كه السّلام را الشّلام و لسان را لشان و اسم را اشم كويند و كفت ابن السّيده در محكم كه در كلام عرب نيست سين بعد لام در كلمه عربيه محضه تمام شينات در كلام عرب پيش از لامات است هم در كتاب مزهر اللّغة در اين باب آورده كه كفته است ابو عبيده قاسم بن سلام كه در باب لغات عجم كه در ميان قرآن مجيد است اختلافست و روايت كرده‌اند از ابن عباس و مجاهد و ابن جبير و عكرمه و عطا و غير آنها از اهل علم كه كفته‌اند در حرفهاى بسيار لغات عجم بخصوصه درآمده كه در حروف بسيار اعراب نيز لغات عجم و غير عجم داخل است چنان كه صراط و قسطاس و فردوس از لغات روميّه است و مشكوة و كفلين از حبشيه است و طه و الم و طور و ربّانيون لغت سريانى است هم او كفته است چنان مىدانند اهل عربيّه كه در قرآن مبارك مجيد نيست هيچ از لغات عجم لقوله تعالى